سفر به اعماق زمین


ساعت 11 صبح

آبجی مریم ملیحه پاشو دیگه مگه قرار نیست بریم ایستگاه مترو تجریش؟

من پتو رو از روی سرم کشیدم کنار و گفتم :چرا میریم فقط بذار من 5 دقبقه دیگه بخوابم  آخه دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم خوابم نمیبرد

آبجی مردم عصبانی گفت : اگه الان بیدار نشی دیگه نمیریم منو میگی مث موشک یا جت با هر چی که خودتون صلاح میدونید از جام پریدم گفتم اصلا مگه میشه من نباشم خلاصه اماده شدیم و زدیم بیرون از خونه یه سری کارا بود که باید انجام میدادیم واسه همین تا ساعت 2 طول کشید توی راه از آبجی مریم پرسیدم با کدومشون بریم؟ با بی آر تی ؟با مترو؟با تاکسی؟ من گفتم با مترو آبجی مریم گفت با تاکسی از اونجایی که همیشه بچه های آخر نظرشون اصلا به حساب نمیاد تصویب شد با تاکسی بریم ساعت 2:30 داخل تاکسی و ساعت 3:5 تجریش نمایان شد

داخل ایستگاه مترو

آبجی مربم :میگم ملیحه نکنه کنسل شده ؟چرا خبری نیست من گفتم وا کنسل برای چی؟ بذار این همه پله رو به سلامت بریم پایین هی رفتیم پایین هی رفتیم پایین مگه تموم میشد بالاخره رسیدیم به اعماق مترو تجریش همون جایی که باید کارت میزدیم و میرفتیم تا به محل مورد نظر برسیم توی این قسمت من طبق معمول باز از خودم مشنگ بازی در آوردم یعنی بس که حول بودم زودتر به جشن برسم اینطوری شد نمیگم چی شد چون بهم میخندین چی؟ زمین خوردم؟نه بابا کاش ایطوری بود یه چیزی بدتر ار زمین خوردن بگذریم خلاصه رسیدیم مکان مورد نظر که من یهو وا رفتم آخه اصلا جا نبود که ما بشینیم تو دلم گفتم خدایا چی میشد 2تا جا واسه ما نگه میداشتی این همه راه اومدم به جونه خودم خسته شدم که یه دفعه نمیدونم چی شد یکی گفت خانوما و آقایون جاهاتونو با هم عوض کنید دبگه توی این تغییر جاها بود که ما تونستیم یه جا برا نشستن پیدا کنیم

از اومدنمون تقریبا 45 دقیقه ای گذشته بود و همچنان خبری از جشن نبود و من همینطوری زل زده بودم به دکور و به موسیقی که پخش میشد گوش میدادم هر چند که تکراری بود ولی باز از الاف بودن که بهتر بود

ساعت فک کنم 4:10 بود که چشممون به دیدن روای کت پوش روشن شد نمردیمو روا رو با کت دیدیم اگه بخوام انصافو رعایت کنم خداییش بهش میومد ایوشون یه چیزایی گفتن که من یادم نیست بعد آقای حسین رفیعی هم به ایشون ملحق شدن یه کم از هم تعریف کردن و رفتن که اولین مهمونو دعوت کنن بیاد که ایشون کسی نبود جز مهران رجبی با اومدن ایشون مبحث داغ دماغ یا بهتر بگم بینی آغاز شد جای همتون خالی کلی خندیدم آخر صحبتاشونم به استقلال و پرسپولیس ختم شد خوشم میاد همه جا طرفدارای پرسپولیس بیشتره این بخشم با خنده و شوخی گذشت و نوبت معرفی مهمون بعدی شد که باید از روی فرش قرمز رد میشد میدونید کی بود؟ کسی که به قول آقای روا هم تو ساختمان پزشکان طنز و خوب کار کرد هم تو مختار نامه تونست نقش جدی رو خوب کار کنه بله ایشون کسی نبود جز آقای بهتام تشکر

بعد از ایشون قرار بود از یه چیزی رونمایی بشه از یک ترانه به نام سرود ملی مترو که ازسروده های آفای روا بود و البته  با صدای آقای رضا یزدانی قرار بود برای اولین بار خونده بشه ایشونم مثل آقای بهنام تشکر از روی فرش قرمز رد شدن و اومدن این آهنگ رو برامون به زیبایی خوندن ولی قبلش آقای روا چند بیتش رو دکلمه کردن خداییش خوب بود

بعد از این مهمونای محترم 2تا فوتبالیستم اومدن آقای محمد محمدی و آقای سامان آقازمانی یه سری چیزا گفتن که من بادم نیست آخرین مهمونشونم که آقای حمید حامی بودن یه چند تا از آهنگاشونو خوندن وبعد آ قای روا برای خدافظی اومدن و یه چیزایی گفتن که باز یادم نمیاد چی گفتن و اینطوری بود که این جشن به خاطره ها پیوست

من توی این جشن یه چیزی رو متوجه شدم اینکه آقای روا منو با 24سال سن بچه فرض میکنن وقتی میخواستن آقای رجبی رو معرفی کنن گفتن که ایشون تو یه سریال نقش ناظم رو داشتن سریال بچه های مدرسه همت گفتن هر کسی که این سریالو دیده دستشو ببره بالا من و خواهرم که واقعا دیده بودیم دستمون رفت بالا که با کمال تعجب آقای روا گفتن شما که اون موقع نبودین من بهشون گفتم به جون خودم دیدم اصلا حالا من هیچی دیگه خواهرم که دروغ نمیگه اونم با 27سال سن تازه 2ماه هم از آقای روا بزرگتره متولد 12 دی 64 ولی اقای روا5 اسفند 64یعنی خواهر بنده زمان پخش این سریال 2ماه از آقای روا بزرگتر بودن دقیقا یادمه اون قسمتشو که بابای بیوک مرد اینجا تو تهران رعدو برقای وحشتناکی میزد لااقل برای من که اون موقع کوچیک بودم ترسناک بود برا همین هیچ وقت این سریالو یادم نمیره

بعد از پایان جشن یه چیزی دیدم که احساس کردم چقدر بعضی از آدما میتونن ندیدبدید

باشن که حتی به دکور برنامه رحم نمیکنن که میان بادکنکا و گلای دکور رو برمیدارن و با خودشون میبرن که مثلا بگن یادگاریه بنظرم کارشون درست نبود

دیدم اعصابم داره خورد میشه رفتم یه سمت دیگه که چشمم خورد به آقای روا که ادما دورش کرده بودن که چی؟امضا بگیرن منم خواستم برم امضا بگبرم که نمیشد به من نمیرسید ولی باید امضا میگرفتم وگرنه باید اسممو عوض میکردم میدونم دیگه اون وقت همه بهم میگفتن چوری یعنی جوجه زشت بنابراین با اعتماد بنفس کاملا کاذب رفتم جلو دیدم نخیرروا سرش حسابی شلوغه واسه اینکه متوجه حضور بنده حقیر بشن الهی که کفنم بیاد خدا منو ببخشه با دفترچم آروم 2بار زدم به شونه روا که یه دفعه برگشت گفتم امضا میخوام راستش یه لحظه ازش ترسیدم فک کنم عصبانیش کردم خودم به تنهایی یه آقایی اومد روا رو ببره روا گفت میام ولی من گفتم دروغ میگی نمیای که ایشون شنیدن من چی گفتم که جواب دادن میام

منم بیخیال انگار نه انگار که عصبانیش کردم رفتم پیش نرگس فتحی که الهی قربونش بشم چقد ماهه این خانوم محترم رفتم بهش دست دادم و گفتم اجازه میدید ببوسمتون که ایشون با مهربونی گفتن مگه میشه آدم لپای تو رو ببینه و نخواد نبوسش منم بی جنبه با ذوق پریدم و ماچش کردم الهی بمیرم فک کنم محکم بود ازشون امضا هم گرفتم که بعدا میذارم تو وبلاگم ببینید بعد رفتم یه سمت دیگه که یهو چشمم خورد به یه آقای جنتلمن با قدی رشید که سرش پایین بود رفتم جلو تر که دیدم عه اینکه روای خودمونه طفل معصوم روا فک کنم دستاش درد گرفته بود بس که امضا داد همشم ازش چیز میپرسیدن که من نمیدونم چی میپرسیدن

خواستم برم روبروش بایستم بدون توجه به اینکه  هر وقت  من روبروی هرکسی بایستم حالا چه دختر باشه چه پسرواقعا دست خودم نیست خندم میگیره حالا چه برسه به اینکه بخوام بهش نگاه کنم که دیدم جانیست و پشیمون شدم رفتم تقریبا پشت روا ایستادم هنوز داشت امضا میداد و یه چیزایی میگفت یعنی جواب سوالای بچه ها رو میداد امضاش که تموم شد با خوشحالی خودکارشو گذاشت تو جیب کتش که الهی کفنم بیاد منه بی رحم دفترچمو آوردم روبروش و گفتم لطفا امضا کنید دوست داشتم با خودکار بنفش خودم بنویسه بنابراین خودکار خودمو با دقترچه دادم بهش داشتم به دوروبرم نگاه میکردم که نگاه های خیره چند نفر که نزدیکم بودن توجهمو جلب کرد انگار ارث باباشونو ازم طلب داشتن یا مثلا دارم یه گناه بزرگی رو مرتکب میشم الهی خیر ببینه این روا یهو ازم پرسید برای خانوم ؟ گفتم ملیحه کی پور رو فامیلیم تاکید کردم که گفتن فامیلیه منم سخته گفتن اسمتون آشناس منم گفتم من همونم که براتون کامنت میذارم میگم سلام آقاهه شعرامو براتون مینویسم دیدم بنده خدا از بس سرشو به علامت اینکه منو شناخته بالا پایین کرد الانه که یه بلا ملایی سرش بیاد اون وقته که من خودمواز درخت توت نزدیک خونمون میندازم پایین و فاتحه دوباره به قیافه اون چند نفر خیره شدم که دیدم بله ضایع شدن از اینکه روا منو شناخته و یه جورایی تحویلم گرفته آخ که چقد خوشحالم که روا ندونسته مث یه داداش بزرگ خوب که همیشه هوای خواهر کوچیکشو داره حاله اون چند نفرو گرفت  بعد آقای روا گفتن بفرمایید اینم امضا راستش ازشون خجالت کشیدم بخاطر کاری که چند دقیقه قبل انجام دادم همون که با دفترچم... بدون اینکه به روا نگاه کنم دفترچمو ازش گرفتم و گفتم با تشکر و رفتم

  داشتم میرفتم سمت مترو که یهو احساس کردم بازوم درد گرفت برگشتم چشمم خورد به یه دختر که یکی ازون چند نفری بود که با حرص بهم نگاه میکردن بهم گفت مثلا که چی از روا امضا گرفتی ؟من که حسابی جاخوردم لبخنده همیشگیم از رو لبم محو شدو شدم اونی که نباید میشدم یعنی ملیحه  هاپو با صدای تقریبا بلند گقتم واسه یادگاری شما مشکلی داری؟ که اون خانوم نسبتا محترم  از صدای بلند من و عصبانیتم خشکش زد منم دستشو که بازومو گرفته بود محکم پس زدم حالم ازش بهم میخورد آخه این همه آدم از روا امضا گرفتن این چرا رو من حساس شده بود نمیدونم با آبجی مریم سوار مترو شدیم جاتون خالی نباشه استخونامون به طور کاملا نامحسوس خورد شد یس که شلوغ بود بالاخره رسیدیم خونه وهر دومون گلایی که بهمون داده بودن دادیمش به مامان آخه از دستمون ناراحت بود قول داده بودیم 7:30 خونه باشیم ولی ساعت8 رسیدیم خلاصه از دلش درآوردیم راستش من اون شب تا ساعت3:30بیدار بودم خوابم نمیبرد به همه چی فک کردم به اونا که ناجوانمردانه بهم نگاه کردن که چی ؟که همه امضا بگیرن عیبی نداره فقط تو نباید امضا بگیری یعنی من از نگاهشون ایجوری برداشت کردم به اون دختره آخ هنوز بازوم درد میکنه دختره چش سفید دستم درد گرفت خلاصه خوب یا بد تموم شد

ببخشید که نویسنده خوبی نیستم وخوب براتون اتفاقات رخ داده توجشنو تعریف نکردم سعی کردم خوب باشه ولی نشد

راستی چند تا مسابقه هم برگزار شد اولیش بین بچه ها بود که کلی به شیرین زبونی هاشون خندیدیم دومیش بین آقایون بود که برای هزارومین بار بهمون ثابت شد که کلا چیزی به اسم   حواس تو وجودشون نیست 

شاد باشید و مهربان

 

۱۷:۵۸

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan