پیرمرد و دستان خورشیدی

گاهی وقت ها یه تلنگر لازمه حتی اگه بعضی اوقات محکمتر از یه تلنگر باشه

گاهی وقت ها فکر میکنم که چرا ما آدم ها برای بدست آوردن بعضی چیزها تا مرز خودکشی

تلاش میکنیم ؟ هر چیزی قرار باشه اتفاق بیفته می افته  بزرگتر ها همیشه میگن هیچ چیزی

 رو به زور نخواین  اگه قسمتت نباشه پس بهش نمیرسی حتی اگه دستت رو دراز کرده

باشی و  نوک انگشتات لمسش کرده باشه یه حادثه یه طوفان تو رو برای همیشه ازش جدا

میکنه

***

پله های زندگی ام

کوبش عصایت را می طلبد

و اینجا

میان انبوه درختان زرین دشت

"پیرمرد"

چشم های من خیره مانده است

به تلالو درخشان گیلاس ها

زیر دستان خورشیدی ات

بر من هم بتاب

زردآلوی خورشیدی هم خوب چیزیست

امضاء:ملیحه کی پور

۱۱:۵۸

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan