نوستالژی

تموم کردن یک سری چیز ها مثل شروع کردنشون انگیزه میخواد
قدم زدن ،نفس کشیدن،حرف زدن ...نوشتن،اما شعر خاصیتش طوری آهن ربا گونه است یکهو می پرد وسط واژه هایت و می رقصد و می لغزد روی کاغذ...و تا انتهای آهنگ خون به دلم می کنند:-)
حالا حسابش را بکنید ساعت 2 بامداد باشد و یکهو شعرت بیاید و تو دم دستت نه کاغذی داشته باشی نه مثل حالا این گوشیه فسیل شده ...


1368
۱۴:۱۲
میم بانو
۱۵ شهریور ۹۳ , ۱۸:۵۶
قشنگ بود هم شعر هم رنگ خودکار
.
.
.
.
.
.
 سیب :)




پاسخ :

سپاس
دوستم
سمانه
۰۲ شهریور ۹۳ , ۰۹:۲۷
حالا باز خوبه تو نصفه شب شعرت میاد...
من که کلن تو کل عمرم جز یکی دوبار هیچوقت شعرم نیومده:|

پاسخ :

:)
به یاد هم باشیم
۰۱ شهریور ۹۳ , ۱۹:۵۵

من همیشه از شروع ترسیدم

وپایان دادن برام دشوار بوده

: )

پاسخ :

اصلا سخت نیست
بـــــآران (یک شبِ بارانی ...)
۰۱ شهریور ۹۳ , ۱۵:۴۹
این شعرت خیلی قشنگه:)

پاسخ :

مرسی از توووووو
بـــــآران (یک شبِ بارانی ...)
۰۱ شهریور ۹۳ , ۱۵:۴۸
سیب :)))

پاسخ :

چووووووب

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan