دله بیشعورم انگار...


دخترتنها روی کاناپه ی قرمز رنگ خانه دراز کشیده است وبه سقف خیره شده همیشه تنهاست تمام روز را دلش تنهاست قبل تر ها درست بیست و هفت روز پیش کسی بود که نوشته های درد و دل طور وارش را میخواند دختر هی برای او می نوشت به خیال اینکه او گوش شنوایش است اما او دوست نداشت که دختر با نوشته هایش با او حرف بزند دختر مزاحمش بود و خود نمی دانست نمی دانست که نوشته هایش او را می رنجاند دختر زیادی برایش می نوشت دختر اشتباه کرد نباید هیچ وقت برایش می نوشت از وقتی او اجازه نوشتن را از دختر گرفت دختر مرد شاید زیادی او را خوب تصور میکرد شاید توقع نداشت دوستانش بی رحمانه بد بگویند و دخترا حساس میکرد از همیشه تنهاتر شده دختر حق داشت هم آدم های دوست نمایش بی رحمانه زشت ترین کلمات را به دختر نسبت دادند و هم احساسش را قضاوت کردند دختر به خدا گفت مرگ نه اینکه تو خدایی و عادل پس به عدالتت قسم تو از من دفاع کن جایی که او نگذاشت دختر از خودش دفاع کند او می توانست با آرامش برخورد کند میتوانست بگذارد دختر از خودش دفاع کند اما نگذاشت.

دختر حالا آنها را حتی او را به خدا واگذار کرده اما خود بخشیدشان حالا می ماند آن دنیا که خدامان میبخششان یا نه

دختر بیست و هفت روز است که برای او ننوشته است

دختر دلش برایش تنگ شده

دختر, دختر است و دلتنگ که میشود گریه می کند حتی اگر کسی نباشد و اشک هایش را پاک نکند

 

تو که از

سخت ترین

قافیه ها سخت تری

می سرایم

 تو و این, قصه

که ناگویه نماند

که شاید روزگاری

دور... فرداها

کودکت, شیرین

بخواند برایت

و تو از دور

بریزی برایم

اشک ز دیده که دلم

خون بشود

شعله شود

عشق ببارد دراین خانه

که اندوه روان است

و... روان است

امضاء: ملیحه کی پور

۱۴:۵۳

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan