قول

یادم می آید آن وقت ها که کوچک بودم یک چیزی در زندگی ام کم بود یا شاید هم اصلا وجود نداشت از همان سال ها همه اش با خودِ کوچکم حرف میزدم همان خودِ رهایم تمام فکرم این بود چطور می توانم سکوت نکنم چطور می توانم فریاد بزنم آاااای سر هم داد نزنید من خسته ام از هر دوی شما...اما سرم را مثل کپک کردم توی برف ...تنها ماندم نه تنها هم که نه مدرسه و هم شاگردی هایم حتی درو دیوار مدرسه برای من که تشنه ی آرامش‌بودم عزیز بود می تونستم آنجا میان آن همه همهمه و شلوغی بچه ها با یک نفس عمیق کیلو کلیو آرامش را روانه ی تک تک سلول ها یم کنم مدرسه برای من بهشت بود و تمام خوشحالی هایم  آنجا رقم میخورد ..
حالا هم خو گرفته ام با تمام جاهای خالی زندگی ام ،اما ناامید نیستم من می توانم دوباره خوشحال باشم می توانم گل گندمم بهت قول می دهم ،قووول


پ.ن:

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می گویمت از دور، دعا گر برسانند

«سعدی»

۰۴:۲۴

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan