آرزو

از وقتی کوچک بودم خوب یادم است که چقدر داشتن یک اتاق آن هم فقط برای خودم شده بود یک پای ثابت‌رؤیاهایم یک اتاق با در و دیواری پوشیده از اسمارتیز راستش را بخواهی من اسمارتیز را کمی بیشتر از پاستیل عاشقم این عشق بقدری در من ریشه دوانده بود که حتی برایم دوست داشتنی تر بود که پرده و روبالشی و ملحفه ام هم با پارچه ای غرق اسمارتیس دوخته شده باشد از تو چه پنهان هیچ وقت به آرزویم نرسیدم وهمچنان در سن بیست شش سالگی به این فکر میکنم که کاش من هم یک اتاق فقط و فقط برای خودم داشته باشم و با احساسات به بلوغ رسیده ام تزیینش کنم مثلا در و دیوار و سقفش را به رنگ سرمه ای مایل به شب درآورم سقفش را با ستاره و ماه نقش ببندم آن هم به رنگ‌طلایی آن‌پایین وسط دیوار سمت راستی‌یک پنجره رو به خیابان خانه ات جایی که من نشانی اش را ندارم هست ترجیح میدهم به جای پرده های امروزی آن پارچه ساتن سفید مادرم را بیاندازم پشت پنجره‌ام تا روزی که تو شاید بامن دیگر قهر نباشی برای دیوار سمت چپی و‌روبه‌رویی هم نقشه های قشنگی دارم که دستان خوش خط تو را می بوسد...ترجیح میدهم تختی کنج اتاقم را اشغال نکند آن هم برای این خاطر که من هیچ وقت نتوانستم مثل آدمیزاد با این موجود چوبی و گاها فلزی ارتباط برقرار کنم همیشه به زمین پرتم کرده است نامروت ...یک میز تحریر که دو طبقه کتابخانه ی متصل دارد رنگش بفش باشد خیلی خوب است ...هان آن گوشه ی سمت چپ اتاقم‌جای یک‌درخت کاج کوچک است که حتما با توپ های رنگی براق تزیینش میکنم وسط اتاق هم یک فرش تزیینی کوچک میاندازم ...

اما حیف بعید است به آرزویم برسم

۰۱:۲۳

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan