آن روزهایی که نمیدانستم وجود داری

نصف شب های پاییز را دوست ندارم مخصوصاً آن لحظاتی را که در تاریکی از خواب می پرم و حس میکنم صدایم میزنی تمام آن لحظاته ترس از تاریکی ضربان قلبم به چهارصد میرسد می توانی با خود بگویی متوهم شده ام می توانی باورم نکنی اما من ..

میترسم

بعد از هشت سال هنوز جای آن شش بخیه بین چانه و لبم پنهان است ردش را وقتی انگشت اشاره ام را رویش میگذارم حس میکنم می خواهی قصه اش را برایت تعریف کنم؟

پنجمین روز از عید نوروز بود خوووب یادم است و من چند روز دیگرش هجده ساله میشدم قرار بود برای مراسم عقد پسرعمو راهی سمنان شویم از آن قرارهای یکهویی و عجله ای ها از همان ها که مجبوری هل هلکی بروی بازار و لباس مجلسی را که دوست نداری بخری ...دوست نداشتم بخرمش اما عجله ای بود دیگر و من خریدمش و با اعصابی خط خطی برگشتم خانه و شام نخورده یک راست رفتم اتاق ته حیاط خانه ی قبلی مان اتاق دونفری من و خواهرم،همان جا خوابیدم و وقتی بیدار شدم نزدیک اذان صبح بود میخواستم بایستم اما یک جوری بودم احساس میکردم درون یک حباب قرار گرفته ام و بین زمین و هوا معلق...با همان حال رفتم سمت روشویی یادم است وضو گرفتم و ...بعد در حالت نیمه بیهوشی صدای پر از استرس خواهرم را شنیدم...وای ملیحه چرا خوردی زمین صدامو میشنوی؟چت‌شده؟بذار کمکت کنم پاشو پاشو دیگه...من بعد از اینکه وضو گرفتم‌بیهوش شدم و با‌صورت و به شدت روی زمین میافتم و از صدای افتادنم متوجه من میشود...از آنجایی که کلا خانواده مجهزی هستیم همیشه دستگاه فشارسنج و گلوکومتر که همان قند خون را اندازه میگیرد در منزلمان یافت میشود وضعیت جسمانی ام را چک کرد ...فشار خونم پنج و شش بود و افت شدید قند من را به حالت بیهوشی برد و بعید نبود در همان بیهوشی به کما بروم...که البته با یک‌لیوان آب قند کمی سرحال شدم...دوباره وضو گرفتم و ایستادم برای نماز سر از سجده که برداشتم چشمم به لکه خونه روی جانماز افتاد و ناخودآگاه دستم به سمت صورتم رفت و غرق خون جلوی چشمم ظاهر شد متوجه‌شدم هنگام برخورد صورتم با زمین بین چانه و قسمتی از لب پاره شده است نترسیدم فقط شوکه شدم ...

 در درمانگاه شبانه روزی فقط یک نفر بود آن هم یک پرستار آقا همان هم شش بخیه را زد ...حالا بماند که من آن وسط چندبار به هوای تمام شدن بخیه زدنش‌از جایم بلند شدم و او هم هر چند دفعه اش را با صدای مسخره اش گفت خانوم هنوز نصفش موند دفعه آخر کم مانده بود کتکم بزند ...هر چه که بود تمام شد و من با همان صورت بخیه خورده بدون آرایش راهی مراسم عقد پسرعمو شدم .بد نبود کمی ادب شدم تا شام نخورده نخوابم ...

هنوز انگشتم ردش را احساس میکند و من را پرت میکند به هشت سال قبل آن روزهایی که من نمیدانستم گل گندمی وجود دارد که بشود بابالنگ دراز من و من آن روزهای بی خبر از وجود تو را دوست ندارم به قرآن ...

پ.ن:

در منوی وبسایتم یک گزینه دیگر که قبلا بود را دوباره اضافه کردمش اما کامل تر...

«لیلی نام تمام دختران زمین است»

 .

***

۰۳:۱۸

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan