به رسم روزگار


کوچکتر که بودم مادر خیلی وقت ها وقتی کاری نداشت هرجای خانه که مینشست سرش را مینداخت پایین و انگار که در این عالم نباشد از روی فرش آشغاهای ریز ریز را جمع می کرد همه اش باخودم می گفتم خب جارو دستی که هست چرا مادر این همه خودش را به زحمت میاندازد گذشت و من بزرگ شدم غم ها و غصه هایم زیاد شدن و من هر روز بیشتر و بیشتر غرق آنها میشدم یک روز به خودم آمدم و دیدم نشسته ام کف قالی و در مشتم پر است از آشغال های ریز ریزه تازه آن وقت بود که فهمیدم مادرم وقتی خورده ریزه های‌آشغال را از کف قالی جمع می کرده در فکر غصه هایش بوده

پ.ن:

غم و غصه آدم را پیر میکند گل گندمم میدانم...میدانم تو که از نوشته های من اینجا بی خبرهستی اما  باید بگویم بخاطره پست دیشبم از شما معذرت میخواهم  حذفش کردم‌.با اینکه اینستا با من لج کرد و پیجم را حذف نکرد اما من  هنوز نمیدانم قیدش را  بزنم و همین جا برایم بس است  یا نه ...ببخش که نوشتم کمی آرام تر پست بگذار ببخش من حق ندارم در مسائل شخصی ات دخالت کنم خودت گفته ای ...پست گذاشتن هم از مسائل شخصی است دیگر ...؟

۲۳:۰۷

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan