ننه نقلی

هشت ساله بودم یکدختر بچه ی کوچک با چادر مشکی و کوله پشتی اش را تصور کن ؛میشود ملیحه،آن سال ها اندازه ی خودش‌برایم سخت بود یادم است یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم مجبور شدم پشت در خانه بمانم نه خواهر نه برادر هنوز هیچکدامشان به خانه برنگشته‌بودند و من پشت در از شدت سرما میلرزیدم مادربیمارستان بود و بابا طبق معمول سرکارش مادر درگیر بیماری داداش کوچیکه بود و هیچ کس به من فکر نمیکرد و من داشتم پشت د ر منجمد میشدم (مثل همین حالا که هیچ کس به یاده من نیست)واقعا سرما آزارم میداد تا اینکه خدا رحمتش کند خاله شهربانو همان خانوم بامزه همسایه دستم را گرفت و برد منزلشان و وقتی مادر به خانه برگشت‌تازه آن وقت یادش افتاد که دختر کوچکش‌نیست اما خب خاله شهربانو مرا زود به خانه امان برگرداند 

آن‌روز من پشت‌در خانه سخت ترین و‌سردترین لحظات زندگی‌ام‌را گذراندم گل گندمم

من انگار دوباره زده به سرم ناراحتم از اینکه حس میکنم چند وقت است اینجا سر نزده ای (نکه‌قبلا میومدی ؟تو که آدرس اینجا رو نداری باز من متوهم شدم)

دلم میخواهد دیگر به اینستاگرام نیایم دلم میخواهد حذفش کنم لعنتی حذف نمیشود از طرفی هم میترسم وقتی آنجا نباشم از تو‌دور بشوم گل گندمم (نکه حالا خیلی عم به من نزدیکی) 

۰۷:۳۰

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan