ساعت درست از نیمه شب رد شد

ساعت درست نیمه شب است که شروع به نوشتن کرده ام

توفکر کن دیوانه شده ام اما من واقعا نوشتن در این ساعات را دوست دارم آرامشی که در این لحظات بر فضای اطرافم حاکم است جان می دهد برای نوشتن ...هوم :) قشنگ میدانم که تو گل گندمم از اینجا و تمام نوشته هایم بی خبر هستی اما نمیدانم چرا گاهی ...مسخره است حس میکنم که وقتی من نبوده ام آمده ای اینجا‌ ،آن وقت خیلی خجالت میکشم که ای وای چرت وپرت هایم را خوانده ای و آبرویم رفته است ...

 

۰۰:۰۰

حاله من خوبه اما با تو بهتر میشود گل گندمم

انگار بین تب بالا و حالت تهوع رابطه ی مستقیم وجود داره

نظر مثبتت؟گل گندمم

چون وقتی حالم  بهم خورد تبم قطع شد

شایدباورش برات سخت باشه اما از دیشب تا ساعت نُه صبح حالم بد بود

ازون وقت به بعد کم کم بهترم شدم تا الان که خوبم 


پ.ن:

من عاشق سرما هستم 


۱۸:۲۳

به رسم روزگار


کوچکتر که بودم مادر خیلی وقت ها وقتی کاری نداشت هرجای خانه که مینشست سرش را مینداخت پایین و انگار که در این عالم نباشد از روی فرش آشغاهای ریز ریز را جمع می کرد همه اش باخودم می گفتم خب جارو دستی که هست چرا مادر این همه خودش را به زحمت میاندازد گذشت و من بزرگ شدم غم ها و غصه هایم زیاد شدن و من هر روز بیشتر و بیشتر غرق آنها میشدم یک روز به خودم آمدم و دیدم نشسته ام کف قالی و در مشتم پر است از آشغال های ریز ریزه تازه آن وقت بود که فهمیدم مادرم وقتی خورده ریزه های‌آشغال را از کف قالی جمع می کرده در فکر غصه هایش بوده

پ.ن:

غم و غصه آدم را پیر میکند گل گندمم میدانم...میدانم تو که از نوشته های من اینجا بی خبرهستی اما  باید بگویم بخاطره پست دیشبم از شما معذرت میخواهم  حذفش کردم‌.با اینکه اینستا با من لج کرد و پیجم را حذف نکرد اما من  هنوز نمیدانم قیدش را  بزنم و همین جا برایم بس است  یا نه ...ببخش که نوشتم کمی آرام تر پست بگذار ببخش من حق ندارم در مسائل شخصی ات دخالت کنم خودت گفته ای ...پست گذاشتن هم از مسائل شخصی است دیگر ...؟

۲۳:۰۷

ساعت صفر

الان تو این لحظه ،فقط اندازه یه لحظه احساس کردم 

حالم خیلی خوبه ...نکنه قراره بمیرم؟

۰۰:۰۰

آرزو

از وقتی کوچک بودم خوب یادم است که چقدر داشتن یک اتاق آن هم فقط برای خودم شده بود یک پای ثابت‌رؤیاهایم یک اتاق با در و دیواری پوشیده از اسمارتیز راستش را بخواهی من اسمارتیز را کمی بیشتر از پاستیل عاشقم این عشق بقدری در من ریشه دوانده بود که حتی برایم دوست داشتنی تر بود که پرده و روبالشی و ملحفه ام هم با پارچه ای غرق اسمارتیس دوخته شده باشد از تو چه پنهان هیچ وقت به آرزویم نرسیدم وهمچنان در سن بیست شش سالگی به این فکر میکنم که کاش من هم یک اتاق فقط و فقط برای خودم داشته باشم و با احساسات به بلوغ رسیده ام تزیینش کنم مثلا در و دیوار و سقفش را به رنگ سرمه ای مایل به شب درآورم سقفش را با ستاره و ماه نقش ببندم آن هم به رنگ‌طلایی آن‌پایین وسط دیوار سمت راستی‌یک پنجره رو به خیابان خانه ات جایی که من نشانی اش را ندارم هست ترجیح میدهم به جای پرده های امروزی آن پارچه ساتن سفید مادرم را بیاندازم پشت پنجره‌ام تا روزی که تو شاید بامن دیگر قهر نباشی برای دیوار سمت چپی و‌روبه‌رویی هم نقشه های قشنگی دارم که دستان خوش خط تو را می بوسد...ترجیح میدهم تختی کنج اتاقم را اشغال نکند آن هم برای این خاطر که من هیچ وقت نتوانستم مثل آدمیزاد با این موجود چوبی و گاها فلزی ارتباط برقرار کنم همیشه به زمین پرتم کرده است نامروت ...یک میز تحریر که دو طبقه کتابخانه ی متصل دارد رنگش بفش باشد خیلی خوب است ...هان آن گوشه ی سمت چپ اتاقم‌جای یک‌درخت کاج کوچک است که حتما با توپ های رنگی براق تزیینش میکنم وسط اتاق هم یک فرش تزیینی کوچک میاندازم ...

اما حیف بعید است به آرزویم برسم

۰۱:۲۳

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
رمزه تموم پست های رمزدارم شماره شناسنامه ی خودت است
تنها همان چهار عدد گل گندمم
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan