لیلی نام تمام دختران زمین است

متن کامل کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است اثر بانو عرفانه نظرآهاری

فصل ۱: لیلی خودش را به آتش کشید

خدا گفت : زمین سرد است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت

سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد . لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد. لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون آتش هیزم لیلی شد.اتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد بود.

فصل۲ : لیلی تشنه تر شد

لیلی گفت: امانتی ام زیادی داغ است.زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امنتی راپس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ،خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت : کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه ی عاشقی است.بهانه ی سوختن،تو بی بهانه عاشقی، توبی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده ، بی تاب ، بی تب . خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...

لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من ، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست. دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب . پایانی ازین قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.   خدا خندید.

فصل۳ : لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد،گل داد ، سرخِ سرخ. گلها انار شد، داغِ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند، انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.  کافی انار دلت ترک بخورد.

فصل ۴: لیلی نام تمام دختران زمین است

خدا مشتی خاک را برگرفت . می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید.ولیلی پیش از اینکه با خبر شود ، عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است، عشق! و هر که عاشق تر آمد نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر.

عشق کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من! با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

فصل ۵ : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت . سجده نکرد. گفت: من از آتشم و لیلی از گِل است.

خدا گفت: سجده کن. زیرا که من چنین می خواهم. شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد ورانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد تا لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دُردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دستان من.

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات. شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.

می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه ی بودنش تنها همین است. می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه بکشد.

نام لیلی ،رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

فصل  ۶: لیلی رفتن است

خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.آنها که حرف شیطان را باور کردند نشستند اما لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت: آسودگیست ، خیالی است خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است، عبور است و رد شدن.شیطان گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجوست، لیلی نرسیدن است و بخشیدن.شیطان گفت: خواستن است ، گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دست.شیطان گفت: ساده است، همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوع دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

فصل ۷: لیلی نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد.

دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود.

خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است!

یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست، لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد، لیلی کمک کرد تا مجنو زنجیرش را پاره کند.

لیل زنجیرنبود، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند ، زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

فصل ۸:  لیلی پروانه ی خدا

شمع بود اما کوچک بود، نور هم داشت اما کم بود.شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه کافی بود.

مردم گفتند: شمع عشق است وپروانه عاشق. و زمین پر شد از شمع و پروانه. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت: شمعی باید دور ، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک میسوزد عاشق نیست.

شب بود ، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می خواست.لیلی پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود میسوزد.لیلی پروانه ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمیسوزد.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

فصل ۹: اسب سرکش در سینه ی لیلی

لیلی گفت : موهایم مشکی است مثل شب، حلقه حلقه ومواج، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه ی آشفته بید وگفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم، دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است است، شیرین.نمی خواهی عکست را در جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ، تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است. خرما طعم تنهایی را عوض می کند، نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت: دستهایم پل است، پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت : من از پل گذشته ام آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است، بی سوار و بی افسار،عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت؛ لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه ی اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن آمد، اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود.

فصل ۱۰: لیلی چشم به راه است

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست، اما ماند. چشم به راه و منتظر ، هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست . چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را.

خدا به جنون می گفت نرود، مجنون حرف خدا را گوش می گرفت. خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را هم.

عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد، هزار سال، هزار برگ، ستبرو تنومند، سایه اش خنکی زمین شد

مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است، درخت لیلی ریشه میکند، خدا درخت ریشه دار را آب می دهد. مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست، زیرا که درخت ریشه می خواهد.

لیلی ! بچرخ

لیلی گفت : بس است دیگر، بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید، رفتنش را هم.

لیلی گفت: کاش مجنون این همه خود خواه نبود.کاش لیلی را می دید.

خدا گفت: لیلی بمان، قصه ی بی لیلی را کسی نمیخواند.

لیلی گفت : این قصه نیست. پایان ندارد، حکایت است. حکایت چرخیدن.

خدا گفت: مثل حکایت زمین، مثل حکایت ماه، لیلی ! بچرخ

لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را می دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند.

خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می کنم. لیلی، بچرخ!

لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید.

دور، دور لیلی است، لیلی می چرخد و قصه اش دایره است. هزار نقطه ی دوار، دیگر نه نقطه و نه لیلی هم.

لیلی ! بگرد، گردیدنت را من تماشا می کنم.   لیلی ! بگرد ، تنها حکایت دایره باقی ست.

فصل ۱۱: لیلی مردد بود

قصه نبود ، راه بود و خون.  لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت . راه بود و لیلی می رفت، مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود. لیلی تنها بود، لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود ، معرکه بود میدان بود ، بازی گوی و چو گان.

چوگان نبود؛ گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود ، بی چوگان ، مجنون نبود.

لیلی زخم بر می داشت اما شمشیر را نمی دید ، شمشیر زن را نیز هم.

حریفی نبود، لیلی تنها می باخت، زیرا که قصه، قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود،ناپیدا  وگم . قصه ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. لیلی قصه اش را تنها مینوشت.

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت: پس قصه ، قصه ی من و توست.

پس مجنون تو هستی! خداگفت: قصه نیست ،راز است، این راز من و توست ،بر ملا نمی شود ، الا به مرگ، لیلی تو مرده ای!

لیلی مرده بود.

فصل ۱۲: لیلی زندگی کن

لیلی قصه اش را دوباره خواند ، برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را عوض نمی کند.

لیلی قصه ات را عوض کن! لیلی اما ترسید، لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد

لیلی اه نیست، لیلی اشک نیست ، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زنده است، لیلی زندگی کن!

اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بی آورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق راببافد؟

چه کسی صعام نور ار در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه ی زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟   لیلی قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن که به قصد زندگی.

و ان وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام

اینجا شب نیست

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز...

بیخود نبود بعدِ تو با گریه
خط می زدم روزای تقویمو
دلشوره های بی تو ،بعد تو
آتیش زده چشم انتظاریمو...
امضاء:ملیحه کی پور
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan